تبليغاتX
من و داداشی
بهتره از بازی قبل شروع کنم:

بعد از دو دوره مسابقه تو دانشکده این اولین گلی بود که خوردم واقعا شکه شدم (راستش یه کم سوتی بود آخه دیشبش رفته بودم باشگاه عضلات دستم بی حس بود توپ از دستم کنده شد...)

گل خوردن همان و به هم ریختن تیم همان، گل بعدی هم از وسط زمین بدون اینکه اصلا توپ ببینم وارد دروازه شد خلاصه ۴ تا گل خوردم بچه ها هم که به کلی به هم ریخته بودن رسما تو زمین هیچ کاری نکردن(تلافی دوره های قبلم سرمون در اومد).

بازی بعدی مون با بچه های ورودی جدید بود، وقتی شنیده بودن که ما ۴ تا گل خوردیم توهم ورشون داشته بود قبل از بازی اومدن کلی برامون کری خوندن، خیلی به ما برخورد ...

بازی شروع شده و بچه ها مثه قبل عالی بازی می کنن حتی یه کم بهتر هنوز خیلی از بازی نگذشته که گل اولو میزنیم. تیم مقابل که یه جور دیگه فکر میکردن کلی عصبانی بودن شروع کردن به حمله ولی بازم نتیجه ای نگرفتن تازه خیلی هم خوش شانس بودن که ما نتونستیم موقعیت های بعدی مون گل کنیم.

بیچاره ها خیلی قات زدن ، بالاخره نتونستن خودشونو کنترل کنن و یه بزن بزن درست و حسابی تو زمین راه انداختن یه نفر از تیم ما و یکی هم از اونا اخراج شدن، قضیه به همین جا ختم نشد و ۲۰ ثانیه مونده بود به اتمام بازی که یه دعوای دیگه راه افتاد (این دعوا رو تیم مقابل از قصد شروع کرد که شاید فرجی بشه آخه این بازی آخر گروه بود و تیم برنده صعود می کرد ) خلاصه این که داور هر دو تا تیم  محروم کرد احتمالا بعد از یکی دو روز نتیجه رو به نفع ما اعلام کنن ولی در هر صورت ما به نشانه اعتراض به داوری ناصحیح از بازی ها انصراف می دیم. 

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |
مثه همیشه ترم جدیدم شروع شد ولی با این تفاوت که این ترم اساتید دیگه پایه تر از دانشجو هان که کلاس ها رو دو در کنن !!!...

من و جند تا از دوستام که به هوای کلاس اومده بودیم دانشکده وقتی دیدیم کلاسی در کار نیست خیلی ضد حال خورده بودیم(!)

تو این فکر بودیم که چی کار کنیم ؟چی کار نکنیم ؟ که یی باره صحنه ی جالبی دیدیم ...

چند تا از بچه های ورودی جدید علی رغم اینکه سی و چند دقیقه از کلاس گذشته بود هنوز منتظر بودن که استاد گرامی نزول اجلال بفرمایند

منم که میشناسین دلسوزززززززز  نخواستم دلشون بشکنه (نه که فکر کنین خودمون حوصله مون سر رفته بودا نه!)

خلاصه بعد از هماهنگی با بچه ها قرار شد اونا خودشونو جای دانشجو های همون کلاس جا بزنن و جو رو آماده کنن که من به عنوان استاد وارد کلاس بشم و بچه ها رو از چشم انتظاری در بیارم ...

وارد کلاس شدم دوستام به نشانه احترام به استاد از جاشون پا شدن  بقیه هم که استادو نمیشناختن با کمی تاخیر و شک از جاشون پا شدن .دیدم این جوری فایده نداره یه کم شل بیام لو رفتیم به غلظت پرستیجم اضافه کردم و کیفو محکم گذاشتم رو تریبون. از تو کیفم یه کاغذ با آرم دانشگاه بیرون آوردم و با لحن استادانه ای(استاد دانشگاهانه ای)همین جور که قدم میزدم گفتم دوستان لطف کنن اسامیشونو یادداشت کنن که یه کمی بیشتر با هم آشنا بشیم بعد کاغذ رو بردم که به بچه ها بدم از قضا دم دست ترین فرد به من یکی از دوستای خودم بود . همین که خواستم کاغذو بدم بهش به چشمام خیره شد و دیگه نتونست خودشو نگه داره جلوی دهنشو گرفت و از کلاس پرید بیرون

منو میگین دلم می خواست همون جا بیفتم وسط کلاس و قاه قاه بخندم برای اینکه جلوی خندیدن خودمو بگیرم رفتم سمت پنجره و به کمک یه نفس عمیق خنده مو قورت دادم...

نگام به امیر افتاد دیدم با سر رفته تو کیفش از شدت خندیدن رنگش قرمز شده بود . دیدم الانه که تابلو کنه بهش گفتم شما لطف کنین از آموزش یه ماژیک بگیرین بیاین که درسو شروع کنم اونم از خدا خواسته رفت بیرون خوشبختانه مغزشو به کار گرفت و وقتی برگشت گفت آقای قیاسی رو پیدا نکردم. همین جا بود که یکی دیگه از دوستام گفت: استاد میشه چون بعضی از بچه ها نیستند و ماژیک هم نداریم تعطیل کنین ...

منم که دیگه داشتم از خنده منفجر میشدم گفتم اشکالی نداره(البته تو دلم گفتم خدا خیرت بده نجاتم دادی)! دوستام هنوز جمله م تموم نشده بود که از کلاس شوت شده بودن بیرون. منم سریع برگه حضور غیابو که اسم تمام افراد حاضر در اون کلاس توش نوشته شده بود گذاشتم تو کیفم و به سمت در کلاس حرکت کردم که ناگهان صدایی منو متوقف کرد :استاد استاد میشه اسم منو تو لیست وارد کنین آخه من دیر رسیدم . به رسم دکتر ونوس که حال هیچ کاری رو نداره گفتم: الان که دیگه وسایلمو جمع کردم باشه جلسه آینده یه کاریش می کنم!

اومدم بیرون همین که بچه ها رو دیدم ناخوداگاه همه خندیدیم تا چند دقیقه هیچکی نمیتونست حرف بزنه فقط می خندیدیم...

تجربه ی جالبی بود ولی الان که بهش فکر می کنم با اینکه میخندم اما بیشتر خدا رو شکر میکنم که اون روز سر و کله خود دکتر مدرس پیدا نشد (به قول گفتنی صاحابش نیومد)وگرنه الان منم به دسته ی اخراجی ها پیوسته بودم

 

+ نوشته شده توسط وحید در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 10:19 بعد از ظهر |

ساعت 6:30 جايگاه سوخت گيري، چند كيلومتري خارج از طبس:

آدمو سگ بگيره اما جو نگيره ! آخه يكي نيست به من بگه پسر جايي كه بابات هست يعني چي كه تو دست تو جيبت ميكني ؟!

هيچي ديگه من پياده شدم بنزين زدم حالا نوبت اون رسيده كه حساب كنم، كيف پولم و از جيبم بيرون ميآرم و دو تا دوهزاري ناقابل ميدم به آقاي بنزيني(نميدونم به مسئول اونجا چي ميگن؟)

_ 2200 شده ! لطفا اون 200 و از تو كيفتون بدين من ( من نمي فهمم اين كي داخل كيف منو ديد؟)

 منم جو گير!! 200و دادم و 2000 و پس گرفتم همين كه اومد اون 200و بذاره قاطي بقيه پول هاش يه دفعه متوجه امضاي سبزرنگ پشت پول شدم !!

واي عيديي كه از مدير دبيرستانم گرفته بودم و الان چند سال بود داشتمش اشتباها دادم رفت !!

بـــــــــــــوق  بـــــــــــــوق!! ( ماشين هاي بشتي كه تو صف بنزينن قاط زدن ! عجله دارن!)

تا اومدم به خودم بيام ديدم وسط جاده ام بدون اينكه پول رو پس گرفته باشم تا چند دقيقه گيج شده بودم خيلي حالم گرفته بود !

 اون عيدي خيلي  برام با ارزشه !

 هر بار كه بهش نگاه مي كردم خاطرات خوش دبيرستان ...

تابستون هايي كه ميرفتم مدرسه تا راجع به برنامه كلاسي سال بعد نظر بدم و كمك كنم يا موقع نوشتن برنامه امتحاني.يا وقتي كه بچه ها با دبيري مشكل پيدا مي كردن يا ... ( هنوزم كه هنوزه گاهي واسه كمك مي رم مدرسه : مراقب جلسه امتحان،  مصحح اوراق امتحاني و خلاصه هر كاري كه از دستم بر بياد!)

احساس خوبي دارم وقتي اين كارا رو مي كنم! يه جورايي حس ميكنم جبران زحماتيه كه مدير و بقيه برام كشيدن !

حيف شد !! 

 

دو راهي گناباد_بجستان:

هر وقت به اين جا مي رسيم يه جورايي ته دل همه مون خالي مي شه!( قضيه بر ميگرده به سال 72 وقتي كه ما داشتيم از مسير گناباد مي رفتيم مشهد!)

مسير گناباد يه راه پر پيچ و خم باشيب تند و دره هاي عميقه !

داشتيم با خيال راحت راه خودمونو مي رفتيم كه تو يكي از همين شيب هاي تند رسيديم به يه اتوبوس كه داشت با سرعت خيلي كم حركت مي كرد خوب به تبع ما هم سرعتمونو كم كرديم ماشين خاموش شد تا بياي روشنش كني ماشين خودش راه افتاد منتها به سمت ته دره ! حالا ترمز ماشينم يادش رفته كه چرا ساخته شده ! همچنان ما به ته دره نزديك ميشيم وانگار هيچ راه نجاتي نيست ...

در اين موقع گرمي چند تا دست اميد به زندگي و دوباره به ما برگردوند ! چند تا از مسافر هاي همون اتوبوس پياده شده بودن و به كمك ما اومدن ...  

اين جوري شد كه ما از اون به بعد ديگه از اين راه نمي ريم !

...   

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |
ـ بله! بفرمائین!

ـ ...

ـ چه خوب !

ـ ...

ـ...

ـ خداحافظ!( یه وقت فکر نکردین که یه خانم میتونه این قدر سریع از گوشی تلفن دل بکنه !!هیچ کی از دست این خانم های محترم در امان نیست حتی تلفن بیچاره!!)

حتما می خواین بدونین این تلفن چه ربطی به سفر ما داره !؟

خوب عجله نکنید !! میگم الان !!

این تلفن هم یه نتیجه خوب داره هم یه نتیجه بد ! خوبش این که چند تا همسفر توپ به جمع ما اضافه شد و بده این که برنامه مون چند ساعتی به تعویق افتاد ...

ساعت حدودا ۵ ه الان دیگه تقریبا افتادیم تو جاده طبس دمای هوا بین ۴۲ تا ۴۵ ه

با وجود این دما باور نکردنیه! یکی داره با موتور سیکلت درست وسط بیابون جایی که هیچ آبادی ای نیست میره احتمالا باید چوپان باشه که داره میره دنبال گله ش!!!

۵۵ کیلومتری رباط پشت بادام :

ـ وای بابا

 مراقب باش !!!

...

ـ خدا رو شکر به خیر گذشت!! نزدیک بوداا !!

سه تا شتر اومدن وسط جاده !! کم مونده بود بخوریم بهشون ( بیچاره گاو که به نفهمی شهره شده من که میگم شتر هم دست کمی نداره البته با هیکلی قوی تر )

عجبا اگه اسم شهر ها رو ندیده بودم میگفتم داریم دور خودمون میچرخیم این جا به هر شهریا روستایی که وارد بشی یه بلواری مسجدی خیابونی به اسم طریق الرضا پیدا میشه !!

حتما داستان حمله آمریکایی ها و طوفان شن و ناکام ماندن آن ها رو شنیدید یا حتی شاید فیلمش رو هم دیده باشین الان ما رسیدیم به همون محل. قبلا اینجا این جا این جوری نبود دفعه پیش که اومده بودم تنها ساختمان اینجا یه آب انبار قدیمی بودولی الان مسجد و یه چیزی شبیه پادگان نظامی ساخته شده اما هنوزم سکوت عجیبی در این قسمت کویر وجود داره که آدمو به فکر وا می داره !

برخلاف اون چیزی که خیلی ها فکر میکنن کویر هم پدیده های طبیعی و زیبایی های خاص خودش رو داره : گرد باد  طوفان شن (با پیشرفت تکنولوژی کمتر این پدیده قابل مشاهده ست الان با کاشتن درخت هایی مثل گز طاق و فنون بیابان زدایی با این پدیده مقابله می شه ) آفتاب سوزانش که دیگه معرف حضور همه باید باشه ولی از هر چیز که بگذریم از شب های کویری نمیشه به این سادگی گذر کرد مطمئنم اگه فقط یه بار چند ساعتی از شبو تو کویر بگذرونید دیگه دلتون نمی یاد ازش دل بکنین مخصوصا وقتی دل آدم گرفته هیچ چیز نمیتونه این جوری آرامشو بهش بر گردونه !!   

آرامش             

سکوت                 

صفا

صمیمیت

سادگی

صداقت

پاکی

صبر

تحمل

و از همه مهمتر خلوص نیت و خیلی چیزای دیگه تو دل خیلی از ما ها رنگ باخته هنوزم اونجا پیدا میشه حتی آسمون تیره و مخفی کار شب هم در مقابل این خلوص سر تعظیم فرود آورده و هر چی داشته در طبق اخلاص گذاشته ...

ساعت ۸ ه بالاخره رسیدیم به طبس

همون جور که قرار بود اول می ریم زیارت ( امامزاده سلطان حسین برادر امام رضا ) جاتون خالی دیگه اساسی سبک شدم !!

همه خسته ن می خوایم بریم مستقر بشیم تا استراحت کنیم از قرار معلوم از باغ گلشن و... خبری نیست از همه بدتر الان که از امامزاده اومدم بیرون دوباره دلم میخواد برگردم ...

خوب دیگه فعلا شب بخیر !!

...

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 10:22 قبل از ظهر |
blog customhtml \

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت